در برابر موج‌ها منفعلیم

[ad_1]

در برابر موج ها منفعلیم

پدیده موج های ادبی و هنری منحصر به فرهنگ و ادبیات ایران نیست و در تمام دنیا سابقه دارد زمانی که رمانی منتشر می شود و سر و صدایی ایجاد می کند و در سطح جهانی مطرح می شود, خیلی از نویسندگان تشویق یا وسوسه می شوند در آن فرم یا قالب کار کنند, اما متاسفانه ادبیات ما در برابر این موج ها و پدیده ها خیلی منفعل است


از سی‌واندی پیش تا امروز هر وقت اتفاقی در عرصه ادبیات جهان افتاده، بلافاصله در داخل هم نویسندگان به سراغ آن فضاها رفته‌اند. از مارکز بگیرید که در یک دوره ده ساله بیشترین تاثیر را بر نویسندگان ما داشت تا باقی نویسندگان آمریکای لاتین. این جریان سیال ذهن که در واقع به اسم آمریکای لاتین شناخته شده، خیلی مورد توجه نویسندگان ما قرار گرفته است.




ما یک نکته را فراموش می‌کنیم و آن این ‌که خیلی از این پدیده‌ها ریشه در فرهنگ خود ما هم دارند. همین مسأله جریان سیال ذهن را در خیلی از آثار ادبی خود‌ ما، چه کلاسیک و چه مدرن، می‌توان یافت. «بوف کور» مثال مدرن این مساله است که البته در آن فقط جریان سیال ذهن مطرح نیست.




در این کتاب سوررئالیسم و همه این سبک‌ها در هم تنیده شده است. نمونه‌های دیگری هم وجود دارد؛ حتی در بعضی از کارهای زنده‌یاد غلامحسین ساعدی. قبل از این ‌که مارکز و دیگران مطرح شوند، ما نشانه‌هایی از گرایش به جریان سیال ذهن را می‌بینیم. مثلا در مجموعه‌داستان «واهمه‌های بی‌نام و نشان» این حس مرموز که در ماجرای جریان سیال ذهن مطرح هست دیده می‌شود؛ یک رمز و رازی که خیلی ابعادش روشن نیست. اینها همه برمی‌گردد به این که متاسفانه بعضی از نویسندگان ما، چندان با ادبیات خودمان آشنا نیستند. خیلی از فرم‌های ادبی که در دنیا مطرح می‌شود، در ادبیات خود ما هم وجود دارد.




به عنوان مثال، بورخس، نویسنده آرژانتینی کتابی دارد به نام «الف و داستان‌های دیگر». برخی از آن داستان‌ها در اصفهان ما می‌گذرد. در صورتی که بورخس مطلقا به اصفهان نیامده، بلکه اصفهان را از طریق ادبیات کلاسیک ما شناخته است. جالب‌تر این که بورخس به قدری میان مردم آرژانتین محبوب و داستان‌هایش مورد توجه بود که یک نوع سیگار به نام «اصفهان» که حدود ۲۰ سال در آرژانتین تولید می‌شد – و وارد ایران هم می‌شد – روی جلدش نقوش سنتی کاشی‌های اصفهان بود. او که در آن‌سوی دنیا نشسته از فرهنگ ما تغذیه می‌‌کند، اما آمریکای لاتین کعبه آمال اغلب نویسنده‌های ما شده است.




متاسفانه ما شیوه داستانگویی خودمان را خوب نمی‌شناسیم. بنده بارها گفته‌ام نخستین اثر ادبی جهان که از تکنیک فلاش‌بک استفاده کرده، داستان «حسنک وزیر» نوشته بیهقی است. در شروع داستان راوی از آدم‌هایی می‌گوید که هیچ کدامشان دیگر نیستند، بعد می‌رود به سمت بازگویی گذشته، اینها همان فلاش‌بک است یا حتی مقدمه‌چینی و داستان‌گویی و معرفی شخصیت که در شاهنامه و دیگر آثارمان هست. چون اینها را خوب نمی‌شناسیم، منتظریم ببینیم آن طرف چه اتفاقی می‌افتد تا بلافاصله سراغ تقلید و گرته‌برداری برویم.




این که چرا کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای و خوانندگان آثار ادبی در جامعه، ناگهان با هم به سمت و سوی یک اثر یا یک نویسنده می‌روند، نیاز به تحلیل روان‌شناسی جامعه دارد. وقتی موجی ایجاد می‌شود، همه دوست دارند با هم در آن موج بپرند و ببینند چه خبر است. این موضوع البته اشکالی ندارد. اشکال در آن است کسانی که این موج‌ها را داخل کشور ایجاد می‌کنند، روش یا ابداعی از خودشان ندارند. آنها تقلید و گرته‌برداری می‌کنند و این تقلید ناگهان همه‌گیر می‌شود و بعد خود به خود بخشی از مخاطبان ادبیات به آن سمت گرایش پیدا می‌کنند. در اذهان عمومی هست که چند سال پیش نوشته‌های پائولو کوئیلو چه موجی ایجاد کرد. همه رفتند سراغ‌آثار او و کوئیلوخوانی باب شد. اشکال در خواننده نیست، خواننده به هر حال کتاب‌هایی را می‌خواهد بخواند، حالا هرچه به او بدهند. البته من برای نویسنده‌هایی که فرم‌گرا و ساختارشکن هستند، احترام قائلم، به شرطی که اصالت داشته باشند. مثلا شما نمی‌توانید گلشیری را نفی کنید.




برای این که ساختار و روایت داستان‌هایش اصالتی داشت، ولی او مقلدانی پیدا کرده که بیهوده سعی می‌کنند فرم‌های نامانوس را پیچیده کنند. مثلا شش راوی در یک داستان می‌گنجانند. این خوب است به شرطی که نویسنده بتواند از پس آن برآید، اما وقتی شما اثر را می‌خوانید، دچار سردرگمی می‌شوید، این اشکال شمای‌ کتابخوان حرفه‌ای نیست. اشکال کسی است که بلد نیست چگونه از این فرم‌ها استفاده کند. به قول معروف برای روکم‌کنی دست به چنین تجربه‌هایی می‌زنند. برای مثال به‌ خاطر بیاورید چند سال پیش، خانم زویا پیرزاد با رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» به ناگاه مورد توجه قرار گرفت. هیچ ایرادی نمی‌توان به این ماجرا گرفت، چراکه این شخص تحت تاثیر هیچ کدام از این موج‌های وارداتی نبود. یک داستان سرراست و به نوعی سنتی، ولی در عین حال ساختارشکنانه که اگرچه به صورت روایت خطی پیش می‌رود، اما آنقدر از نظر متن و زبان و موقعیت‌ها و لحظه‌ها قوی هست که خواننده را اقناع می‌کند.




پیروی از مدهای روز، در عرصه‌های دیگر هم اتفاق می‌افتد. مثلا در سینما، به محض این که فیلم «۲۱ گرم» ایناریتو وارد ایران و دیده شد، همه رفتند به سمت فرم‌هایی که در آن روایت‌های مختلف در هم گره می‌خورند. در صورتی که خود ایناریتو بعد از فیلم‌های «۲۱ گرم» و «بابل»، فیلم آخرش «زیبا» را کاملا متفاوت از ساخته‌های قبلی‌اش ساخت. آثار او دیگر ربطی به آن شیوه‌های چندروایتی ندارد و به نوعی خیلی کلاسیک است، اما در ایران این موج ایجاد شد یا مثلا بعد از این که «درباره الی» به عنوان یک اثر چندشخصیتی و موقعیت‌محور (نه شخصیت‌محور) روی پرده می‌آید، این باب می‌شود و موجی می‌سازد و فیلم‌هایی نظیر «سعادت‌آباد» و از این قبیل تولید و اکران می‌شود. البته راه افتادن این موج‌ها در سینما اشکال چندانی ایجاد نمی‌کند، چون سینما یک محصول وارداتی است و متعلق به ما نیست، ولی ما ملتی هستیم صاحب یک ادبیات بسیار غنی و قوی که شیوه داستان‌گویی‌های متعدد در آن هست. به عنوان مثال فرم و حال و هوای «امیرارسلان نامدار» بشدت با «هری پاتر» شباهت دارد.




حضور جادوگران و دیوها و موجودات عجیب و غریب و سفر و کشف رازها و رمزها در داستان هری پاتر هست و ما هم آن را در امیرارسلان که حدود صد، صدوپنجاه سال پیش نجیب‌الممالک گردآوری کرده، داشته‌ایم. اما سینما چون پدیده‌ای است که از آن طرف آمده، اشکال ندارد از آن تاثیر بگیریم، ولی مشروط به این که بتوانیم چیزی از هویت و فضای جامعه خودمان را به آن اضافه کنیم. ناصر تقوایی فیلمی دارد به نام «ناخداخورشید»؛ اصل داستان فیلم، براساس داستان آمریکایی «داشتن یا نداشتن» نوشته ارنست همینگوی است.




از روی این داستان، یک فیلم هم هاوارد هاوکس، کارگردان بزرگ آمریکایی ساخته است. تقوایی اگر در تیتراژ فیلمش نمی‌نوشت آن را براساس داستان «داشتن یا نداشتن» همینگوی ساخته، هیچ کس متوجه نمی‌شد که اصل داستان آمریکایی است. یعنی تقوایی در واقع داستان را از آن خودش کرده است. آدم‌های دیگری که در سینمای ما کنش‌پذیر و منفعل نبوده‌اند. یکی مرحوم علی حاتمی بود و دیگری بهرام بیضایی است.




بیضایی از هنر نمایش چین و ژاپن در آثارش متاثر است، ولی بیشتر از آ‌ن فرم‌های نمایشی ایرانی را در کارهایش دخیل کرده است. او در برابر موج‌های وارداتی منفعل نیست که فیلمی شبیه به آنها بسازد، منتها اشکالش این است که چون راجع به فرهنگ یک ملت بافرهنگ حرف می‌زند، در جشنواره‌های خارجی خیلی فیلم‌هایش را نمی‌پسندند، چون آنها بیشتر دوست دارند در فیلم‌های ما فقر و بدبختی و مسائلی از این دست را ببینند، هیچ‌کس نمی‌آید ببیند بیضایی در ایران با این امکانات و شرایط محدود، چه فرم‌های بدیعی را خلق کرده است. مثلا در «مسافران» که می‌تواند الگو باشد برای فیلمسازان جوان که چگونه می‌شود از تعزیه در فیلم‌های مدرن امروزی استفاده کرد.


احمد طالبی‌نژاد


منتقد، نویسنده و فیلمساز

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *