شهر اشباح؛ روایت میازاکی از اسطوره، تاریخ و جهان پیرامون

[ad_1]

شهر اشباح روایت میازاکی از اسطوره, تاریخ و جهان پیرامون

هویت ملی و هم زیستی سنت و مدرنیته از دریچه تاریخ و اسطوره چگونه در اندیشه میازاکی بازتاب یافته است


هایائو میازاکی، بنیان گذار استودیوی جیبلی در ژاپن، کامیاب ترین کارگردان انیمه در آسیا به شمار می آید. میازاکی از میان آثار گوناگون که پدید آورده، به «شهر اشباح» توجهی بیش تر داشته، دغدغه اش مسایل کلیدی زندگی و تمدن بشری در جهان امروز بوده است؛ مساله هایی چون محیط زیست، زنان، صلح جویی و پیوند دوباره با هویت تاریخی. میازاکی با «شهر اشباح» توانست دومین اسکار انیمیشن دهه ٢٠٠٠ میلادی را به دست آورد. این انیمه درخشان و پرفروش اما مانند دیگر آثار وی تنها یک فیلم سرگرم کننده گیشه نیست، که، در کنار «شاهزاده مونونوکه» و «ناوسیکا از دره باد» در دسته مفهومی ترین آثار وی به شمار می آید. میازاکی در این اثر، هم زمان به چند وجه از دغدغه های ذهنی خود می پردازد؛ او، هم دغدغه اسطوره باوری دارد هم به محیط زیست توجه می کند، هم سراغ تنهایی دنیای مدرن می رود، هم مانند همیشه عشق را به تصویر کشیده، یک زن را قهرمان داستان می گذارد؛ میازاکی در این اثر جذاب به روایت گری بحران ژاپنِ روزگار خویش می نشیند.




شهر اشباح کجا است


چیهیرو، دختری ده ساله است که همراه پدر و مادر به شهری تازه جابه جا می شوند. آن ها در مسیر راه را گم کرده، به جنگلی متروکه وارد می شوند. تونلی در امتداد مسیر آن ها نمایان است. خانواده با گذر از تونل، زمان کنونی را پشت سر گذاشته، به گذشته ای نامعلوم وارد می شوند. دشتی سرسبز پیش رویشان است و شهری زیبا اما تهی از ساکنان در آن جای دارد. پدر و مادر چیهیرو، بدون اجازه به خوردن غذاهایی مشغول می شوند که در پیشخوان یک رستوران سرو شده است. چیهیرو که به گشتن پیرامون شهر سرگرم شده، به ورودی یک بنای بزرگ کاخ مانند می رسد. او همانجا پسری را می بیند که هاکو نام دارد. هاکو به چیهیرو هشدار می دهد پیش از تاریکی هوا باید از آنجا بیرون روند. دخترک هنگامی که نزد پدر و مادر بازمی گردد، درمی یابد آنان به خوک تبدیل شده اند. تاریکی در این هنگامه فرامی رسد و فانوس های شهر روشن می شوند؛ اینجا شهر اشباح است! ارواحی سرگردان در خیابان می پلکند که همه به سوی گرمابه خدایان (همان بنای کاخ مانند) رو دارند. هاکو اکنون به چیهیرو می گوید تنها شانس او برای نجات پدر و مادر و گریز از آنجا، یافتن شغل در گرمابه و اشتغال به کار است. چیهیرو نزد عنکبوتی به نام کاماجی رفته، از آن راه به گرمابه خدایان وارد می شود … .


بازگشت به اسطوره؟


بافت اصلی «شهر اشباح» بر اسطوره جای دارد. میازاکی، ذهنی اسطوره باور دارد. او پیش تر در آثاری چون «مونونوکه» نیز این باور ژرف را نمایانده بود. نام ژاپنی فیلم شهر اشباح (Kamikakushi) بوده که در انگلیسی به Spirited Away بازگردانده و البته در فارسی به نادرستی به «شهر اشباح» برگردانده شده است؛ هرچند به دلیل رواج آن، ما نیز به ناچار همان را به کار می بریم. کامیکاکوشی به ناپدیدشدن مرموز کسی به دست یکی از خدایان اشاره دارد. قصه ها و البته روایت های بومی ژاپنی از کودکانی سخن رانده اند که چند روز ناپدید شده، سپس در یک معبد پدیدار آمده اند؛ آن روایت ها، داستانی از ربایندگی یکی از خدایان می گویند. چیهیرو البته به دست خدایان ربوده نمی شود اما این ناپدیدشدگی اسطوره ای برای او نیز رخ می دهد. از یاد نبریم، آن ها در مسیر خانه تازه بودند که از تونل جنگل سردرآوردند. آن خانواده از «دنیای مدرن» به «دنیای اسطوره» ربوده شدند. آن ها هنگامی که در پایان فیلم از تونل بیرون می آیند، درمی یابیم سالیان از ورودشان گذشته، به گونه ای که خودرویشان زیر خاک و برگ درخت مدفون شده است. چیهیرو و خانواده اش همانند روایت آن قصه های محلی دوباره پدیدار می شوند، با این تفاوت که تنها چیهیرو می داند چه رخ داده است. میازاکی این استعاره را آغاز کار خود می گذارد؛ چیهیرو در واقع ژاپن مدرن به شمار می آید که چندگاهی به گذشته تاریخی و اسطوره ای باید ربوده شود تا هویت خویش را بازیابد. آندو ساتوشی در نوشتار «بازیابی پیوستگی با گذشته: شهر اشباح و آلیس در سرزمین عجایب» می نویسد «همان طور که چیهیرو به دنبال هویت قبلی خویش است، ژاپن نیز که در آن سال اکران فیلم دچار بحران مالی بود، به دنبال برقراری دوباره ارتباط با ارزش های گذشته بود». تام مس در گفت وگو با میازاکی که در وبگاه Midnight Eye منتشر شده، روایت می کند که میازاکی بر عنصر نوستالژیک ژاپن قدیم تاکید داشته است. رفتن به شهر اشباح، در واقع به معنای گشوده شدن چشمان ژاپن امروز به گذشته پربار دیروز است؛ پدیده ای که میازاکی در همه آثار درخشان اش بر آن تاکید دارد. مساله میازاکی با تنهایی و سرگشتگی هویت انسان مدرن پیوند خورده است. گرمابه خدایان نیز البته اشاره ای دیگر به سنت های ژاپنی دارد؛ سنتی که اکنون در افول است. سنتو، حمامی است که ریشه در معبدهای بودایی هند داشته، در سده هشتم میلادی در ژاپن رواج و گسترش می یابد. ژاپنی ها سنتو را در دوره نارا در همان سده، حمامی مقدس می دانستند. مشتری حمام در دوره کاماکورا یعنی در سده سیزدهم میلادی جیره آب داغ اش را می گرفت؛ میازاکی دقیقا از این دوره متاثر است، کارکنان در گرمابه خدایان او جیره های آب داغ دارند که برای هر مشتری به کارگرفته می شود. بانوانی به نام یونا در دوره ادو سده های هفدهم تا نوزدهم میلادی در کار استحمام به مشتریان یاری می رساندند؛ کار آن ها به دلاکان و مشتمالچی های ایرانی در گذشته شبیه بوده است. میازاکی این عنصر را نیز در گرمابه خود گذارده است زیرا خدمت رسانان این گرمابه، همگی زن اند. حمام های عصر میجی بر ساختار گرمابه خدایان بی تاثیر نبوده اند؛ فضای باز، پنجره، سقف بلند و بهره گیری از آب گرم به جای بخار صرف و چوب آجینی حمام، از ویژگی های دوره میجی به شمار می آید. گرمابه خدایان میازاکی بدین ترتیب گذری بر تاریخ پربار یک سنت ژاپنی در میانه های سده هشتم تا نیمه نخست سده بیستم میلادی است. او می خواهد سنت را زنده کرده، روح بخشده و به میدان آورد اما با این حال به ترکیب آن با مدرنیته نیز دست زده است. گرمابه وی آسانسور دارد و از امکاناتی بسیار برخوردار است. دیگر نکته مهم درباره گرمابه و بازگشت به اسطوره در الگوی میازاکی، در طراحی گرمابه گنجانده شده است. دوگو اونسن، از کهن ترین چشمه های آب گرم ژاپن به شمار می آید که در جزیره شیکُکو جای دارد. پیشینه آن به هزار سال پیش بازمی گردد؛ نام آن در «مان یوشو» که کهن ترین مجموعه شعر ژاپنی متعلق به سده هشتم میلادی به شمار می آید، آمده است. اگر از ساختمان بناشده بر این چشمه که الگوی طراحی گرمابه خدایان است بگذریم، دو افسانه مهم در این باره بر ذهن میازاکی در ساخت و پرداخت داستان اش درنگ آمیز می نماید؛ افسانه نخست روایت می کند در دوگو، حواصیل بسیار می زیستند. روزی یکی از آنان که زخم برداشته بود چشمه ای آب گرم یافته، خود را هر روز در آن می شست تا سرانجام شفا یافت. مردم چون این خبر را شنیدند شتابان به آن چشمه روی آوردند و شفا گرفتند. افسانه دوم درباره دو خدا به نام های «اُکونینوشی نو میکوتو» و «سوکوناهیکونا نو میکوتو» است. روزی خدای سوکوناهیکونا یک بیماری سخت می گیرد و دوست اش او را در یک چشمه آب گرم می شوید. وی شفا یافته، بر یک تخته سنگ می رقصد. جای پای او بر آن سنگ، به ستونی مقدس به نام تاما بدل می شود. خدایان زخم خورده یا آلوده به جرثومه در آب گرمابه میازاکی نیز شفا می گیرند؛ گرمابه او کانون سنت باوری خویشتن است. شاید شلوغی و زرق وبرق گرمابه، طعنه ای بر فراموشی سنت های دیروز و خلوتی و ازیادرفتگی گرمابه و سنت های آن در رروزگار کنونی به شمار آید. خود گرمابه از همه بالاتر، نماد سنت و ژاپن تاریخی است که در تیررس فراموشی جای دارد؛ آسیبی که به دلیل گسترش سرمایه داری و صنعتی شدن پدید آمده است و جامعه ژاپن را تهدید می کند. جز با نگاهی نشانه شناسانه، به اثر میازاکی نمی توان نگریست. هر فرد و هر نام، نمادی از باورهای ذهنی او به شمار می آیند. به نظر می رسد چه نام انیمه، چه گرمابه خدایان به عنوان عنصر اصلی ماجرا و البته نمادهای فراوان در فیلم نامه این دیدگاه را درست بنمایانند که میازاکی گونه ای بازگشت به تاریخ، سنت و هویت اسطوره ای جامعه دیرینه ژاپن را در نظر دارد. صحنه پردازی های وی بی نظیر است؛ چهره ارواح بی چهره کاملا بر پایه سبک سنتی ژاپنی از روح است و طراحی شهر، آنگونه که فیلیپ کندال در «شهر جیوفن تایوان- دنیای حقیقی الهام بخش شهر اشباح» روایت کرده، از کوچه ها و ساختارهای شهر جیوفن در کشور تایوان برگرفته است. این ها همه حسی نوستالژیک و سنتی به مخاطب می رسانند. میازاکی بر این اساس نگاهی کاملا آشکار به سنت و اسطوره دارد و آن را خمیرمایه زیست بهتر و دوباره انسان می بیند.


میازاکی و بحران های معاصر


آثار میازاکی را به گونه یک پیوستار باید دید زیرا با بررسی هریک به تنهایی، ژرفای اندیشه و دغدغه های وی درک نمی شود. او دغدغه انسان و بحران های معاصر را دارد. نخستین مساله ای که در شهر اشباح به تصویر کشیده شده، بحران هویت است. میازاکی با این دغدغه که سرمایه داری غربی اکنون بر روح و جان دنیا سلطه یافته است، به سراغ دغدغه هویت فرهنگی ملی می رود. او البته به هیچ روی غرب ستیز نیست، که، به هم زیستی سنت و مدرنیته باور دارد. میازاکی، صلح جوتر از آن است که به جنگ برود، او می خواهد شرق را دریابد. چیهیرو در واقع نماد ژاپن امروز و ژاپن جوانی است که به دلیل اجبار پدر و مادر به شهری دیگر می رود. اینجا درنگ کنیم! پدر و مادر او که سراپایی غربی و مدرن نیز دارند، می خواهند چیهیرو را از زادگاه اش برداشته، به جایی دیگر ببرند، همانگونه که سرمایه داری غرب در پی آن شده است مردمان را از فرهنگ سنتی شان جدا کند. چیهیرو اما به دنیای سنت و گذشته وارد می شود، جایی که با آن کاملا غریب است. دخترک با ، رییس گرمابه خدایان روبه رو می شود. یوبابا که خانه ای مجلل به سبکی اروپایی و با زرق وبرق زندگی غربی دارد، نماد همان سرمایه داری به شمار می آید. این تصویر در برابر نمای سنتی کارکنان گرمابه است که هدف استثمار اویند. این روش سرمایه داری حتی نام افراد را از آنان می گیرد تا هویت گذشته شان را فراموش کرده، تنها به خدمت رسانی یوبابا مشغول باشند. میازاکی درباره پدر و مادر چیهیرو می گوید «این که والدین چیهیرو بدل به خوک می شوند نمادی است از این که چگونه انسان ها حریص اند. در همان اوان امر چیهیرو می گوید که حس ناخوشی نسبت به این شهر دارد و والدینش به خوک مسخ می شوند. در دهه ٨٠ میلادی، مردمانی در ژاپن بودند که در دوره حباب اقتصادی، بدل به خوک شدند و هنوز نمی دانستند. وقتی به خوک تبدیل می شوی، به اصل انسانیت بازنمی گردی بلکه به تدریج روح و بدن خوک را پیدا می کنی. این همان آدم هایی هستند که می گویند ما در مضیقه ایم و به اندازه نمی خوریم. این فقط در دنیای فانتزی رخ نمی دهد. شاید این تصادفی نیست و غذایی که می خورند حقیقتا دامی برای اسارت انسان های سرگشته است». بدین ترتیب می توان گفت جدایی از زادگان و رفتن به سوی جایی که سرمایه داری (پدر و مادر چیهیرو) می خواهد، آغاز ماجرا به شمار می آید اما سپس آنچه باید رخ دهد، رویارویی یا گذشته و سنت است. انسان هایی که هویت خویش را کنار گذارند و تنها به آن غذای سرمایه داری دل ببندند، اسیر و مسخ آن می شوند. گرمابه خدایان، جایی برای تنبلی ندارد، همچنانکه محیط آنجا از حسادت، دورویی، طعنه و رقابت زرسالارانه سرشار است. میازاکی این وضعیت را در بخشی به تصویر می کشد که روح بی چهره به بلعیدن غذاها مشغول بوده، طلا به کارکنان ارزانی می دارد. او که در آغاز با بی مهری سرپرست روبه رو شده، اکنون با خیل تعظیم کنندگان روبه رو است که مشت طلای او را انتظار می کشند. این از نگاه میازاکی همان میدان ترک تازی سرمایه داری است که از انسان، تنها موجودی حریص می سازد تا آنجا که حتی نام خویش را از یاد می برد. مساله محیط زیست، بحرانی دیگر به شمار می آید که میازاکی بدان می پردازد. فساد و تخریب زمین و محیط زیست انسانی و طبیعی از دغدغه های او برشمرده می شود که در بیش تر آثار خود بدان ها پرداخته است. میازاکی در شهر اشباح به این مساله اشاره هایی می کند. هیولای بدبو که به گرمابه وارد می شود در اصل خدای رودخانه بوده که به دلیل فاضلاب و زباله های بسیار بیمار شده و اکنون برای درمان به گرمابه یوبابا آمده است. هاکو نیز روح رودخانه ای بوده که در پی ساخت وسازها خشک شده است؛ او نیز به گرمابه پناه آورده، با فراموشی نام اصلی خویش بنده یوبابا می شود. ارواحی که در گرمابه حاضرند، حسی از نومیدی دارند، نه آیا که آنان خدایان طبیعت اند؛ طبیعتی که با هجمه انسان روبه رو آمده، راهی برای حل آن مساله یافته نمی شود؟ او مساله هویت تازه زن ژاپنی را نیز از دیدگان اش دور نداشته است. چیهیرو روی پای خویش باید بایستد و خود و پدر و مادر را رهایی بخشد. او این بزرگ شدن را از راهِ یافتن شغل باید بیازماید. دخترک در آغاز نزد کاماجی عنکبوت رفته، درمی یابد که نمی تواند در روشن نگاه داشتن آتش چندان کمک کند، از این رو نزد یوبابا می رود و به خدمت کاری او درمی آید. باید روشن کنیم که حمام های ژاپنی در دوران ادو مکانی برای روسپیان نیز بودند. آنجا که روح بی چهره بی دلیل به چیهیرو طلا می دهد، نمادی از آن می تواند باشد که او خدمات جنسی از دخترک می خواهد اما چیهیرو آن طلا را رد می کند. مساله ای که میازاکی می بیند بحران اشتغال زنان و مسیر سخت پیشرفت آنان در نظام سرمایه داری مردسالارانه است که زن را همچون کالا می نگرد. این مساله یعنی استقلال و شان و حرمت زنان همواره دغدغه ذهنی میازاکی بوده است؛ او به همین دلیل قهرمانان اش را دخترانی می گذارد که قلبی پاک دارند و به بدی یا گمراهی تن نمی دهند.




اشباحی که از یاد نمی روند




شهر اشباح، یک پویانمایی بزرگ و حماسی به شمار می آید که در زمان نمایش، نه تنها گیشه های ژاپن را تکان داد و جایزه هایی معتبر همچون اسکار را از آن خود کرد، که، اثری با جنس متفاوت، در دسته شاهکارهای استودیوی جیبلی است. این اثر شگفت انگیز در برابر ساخته های فراوان هالیوودی که بیش تر جنبه سرگرمی دارند یا دست کم اگر آموزنده اند مفهوم های کلیشه ای را به یاد می آورند، روح شرقی در خود دارد؛ این ویژگی، شهر اشباح را اثری دگرگونه از آثار غربی درآورده است. میازاکی دغدغه مند، راهی را در چند دهه گذراند تا به این اثر رسید و جان کلام اش را در آن گفت. شهر اشباح به دلیل کاربرد بسیار هنرمندانه اسطوره در نقد مدرنیته، توجه به مساله زنان و بحران های آنان، آسیب سرمایه داری برای فرهنگ های سنتی به ویژه شرقی و سرانجام مساله بحران محیط زیست، جایگاهی ویژه دارد؛ با هربار تماشای فیلم به ویژه با آگاهی از نشانه های اسطوره ای نهفته در آن، نکته هایی تازه می توان دریافت. آیا میازاکی را مورخ دغدغه مند امروز می توان نامید؛ کسی که میراثی استوار و گران بها در پس و آینده ای متزلزل در پیش می بیند و برآن است پیش از افتادن به ورطه سرگشتگی و ویرانی، از آن میراث بهره برده، جاده ای هموار برای آینده بسازد. اهل تاریخ البته به قاب دوربین کم تر توجه داشته اند؛ سینما نقشی کلیدی در شکل دهی به ذهن ها می تواند بدارد به گونه ای که تاثیر تماشای فیلمی بر یک گروه، بیش تر از تاثیر خواندن یک کتاب می تواند باشد. دقت میازاکی در شناخت تاریخ و اسطوره های ژاپن ستودنی است. او با نکته بینی در جست وجوی سنت ها برآمده، آن را در گستره هایی چون معماری، حمام، زنان، پوشاک و خوراک و سرانجام در رنگ ها بازمی تاباند. این هنرمند اندیشمند با زیرکی از آن تصویرها به درستی بهره می برد تا مساله خودش را به شیوه ای بیان کند که نزد مخاطب امروزی، نه کلیشه ای به نظر آید نه مفهوم در این میانه گم شود. این، هنر یک مورخ است که البته در اثر و قلم هر تاریخ نگاری نیز یافت نمی شود. میازاکی شاید اگر به جای پی گرفتن دغدغه های تاریخ نگارانه و اسطوره شناسانه، سراغ تولید آثار تجاری می رفت، اکنون تنها خاطره ای از دو یا سه پویانمایی به یادگار می گذاشت که در کودکی مایه سرگرمی یک نسل را فراهم کرده بود. اینگونه تاریخ نگاری تصویری اما محتوا را فرای تکنیک و فرم جای داده است؛ همین ویژگی نیز موجب شده است آثار میازاکی به زمان و مکانی ویژه متعلق نبوده، بخشی از میراث اندیشه بشر در سده بیستم میلادی به شمار به شمار آیند.




علیرضا عسگری

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *